انتخاب شهر حذف همه
حداقل یک شهر را انتخاب کنید.
انصراف
تائید
دکتر نیما غیاثوند پروفایل - استوری های جدید

دکتر نیما غیاثوند

نصیری پروفایل - استوری های جدید

نصیری

امین سلمانی پروفایل - استوری های جدید

امین سلمانی

محمد جواد رئیسی پروفایل - استوری های جدید

محمد جواد رئیسی

مجید علیمردانی پروفایل - استوری های جدید

مجید علیمردانی

گروه عمران سازه شیری پروفایل - استوری های جدید

گروه عمران سازه شیری

مسعود داداشی پروفایل - استوری های جدید

مسعود داداشی

ویلاماه پروفایل - استوری های جدید

ویلاماه

حامد غفاری پروفایل - استوری های جدید

حامد غفاری

تهران املاک پروفایل - استوری های جدید

تهران املاک

فاطمه رحمانی پروفایل - استوری های جدید

فاطمه رحمانی

بازار پژوهان مبتکر پروفایل - استوری های جدید

بازار پژوهان مبتکر

مجتبی یوسف نژاد پروفایل - استوری های جدید

مجتبی یوسف نژاد

دکتر بهرام گلستانی پروفایل - استوری های جدید

دکتر بهرام گلستانی

گروه مشاور املاک غلامی پروفایل - استوری های جدید

گروه مشاور املاک غلامی

علی برنجی پروفایل - استوری های جدید

علی برنجی

احمد محمدی پروفایل - استوری های جدید

احمد محمدی

مسکن رابینسون پروفایل - استوری های جدید

مسکن رابینسون

مهندس محمدرضا نعیمی پروفایل - استوری های جدید

مهندس محمدرضا نعیمی

رضا پای بست پروفایل - استوری های جدید

رضا پای بست

محسن مشعشع پروفایل - استوری های جدید

محسن مشعشع

سینا آقازاده دپارتمان املاک  پروفایل - استوری های جدید

سینا آقازاده دپارتمان املاک

حسن عیسی زاده پروفایل - استوری های جدید

حسن عیسی زاده

ایجاد پست
12 ماه قبل
0 0

امروز صبح با یکی از رفقا توی ماشین دور می‌زدیم. جمعه بود، خیابون‌ها خلوت و شهر یه سکوت خاصی داشت. همین‌طور بی‌هدف جلو رفتیم تا رسیدیم به کوچه‌ای که سال‌ها پامو اون‌جا نذاشته بودم — همون‌جا که اولین خونه‌م بود، وقتی هنوز مستأجر بودم. ماشین رو نگه داشتم. درِ سبزش هنوز سر جاش بود، ولی رنگش پریده بود و دیوارا ترک خورده بودن. با این‌حال، یه چیزی اون وسط همون‌جور زنده مونده بود… یه حس آشنا، یه دل‌تنگی آروم. یاد اون شب‌ها افتادم؛ وقتی سپنتا اون‌جا به دنیا اومد، وقتی تا صبح با صدای نفس کشیدنش بیدار می‌موندم، یا اون شبایی که از پشت پنجره، نور زرد کوچه رو تماشا می‌کردم و به فردا فکر می‌کردم. اون خونه، خونه‌ی من نبود، ولی من یه تیکه از خودمو همون‌جا جا گذاشتم. به در نگاه کردم و زیر لب گفتم: «یادته؟ ما یه مدت با هم زندگی کردیم…» رفیقم چیزی نگفت، فقط لبخند زد. راه افتادیم، ولی نگاهم تا آخر کوچه، از آینه‌ی عقب جدا نشد. #محمد_دبیری #دلتنگی_ساختمونا #سپنتا #خاطره #زندگی_میان_دیوارها #معماری_احساسی #خانه_ایرانی #یادگار_دیوارها